بی بازگشت
راه عمودی است و سفر بی بازگشت
وقتی درد در کفشهایم غرق می شود، قطره ای باران استخوان هایم را می لرزاند ، سیاه چاله ای پیر از دهانم بیرون می زند، پایم را می گیرد و می برد... گاهی دورون برفی آب شده پیدایش می کنم در کفش کسی دیگر... گاهی در کیسه های زباله ... و در دریا ... بطری شکسته ای که پیغامش را جا گذاشته است ... ترس را از من بگیر، کابوس بیدار مرا تیغه ی چاقو درون ذهن بیمار مرا آسمان را مشت کردم در جنون دیدنت این ملافه بر سرت پایان دهد کار مرا هوا دایره وار دور می شود و زمان خلاف نفس هایم ... درست بالای سرم درختی است با ریشه ی تنیده در موها و سقفی ایستاده بر استخوان هایم . . . در عمق شهری تقلا می کنم که کابوسش مرا بلعیده است.... آخرین زمزمه هاست راه بن بست در این گمراهی لا اقل از غم این درد جداست و زمین خاموش است مثل قلبم که پس از رفتن تو با چرایی ابدی در درون بدن یخ زده ام، بیهوش است وتو رفتی و زمان، ایستاده پس از آن نفس تنگ مرا می شمرد و من اینجا هستم دور از آن گم شدگی در ره تاریک سراب رو به دیوار پر از خاطره ی محو به قاب آخر بن بستم ... اگر مُردم نگوييد از كجايم نگوييد آسمان از او جدا بود نگوييدم كه گويي با غم خاك از آن روز نخستش آشنا بود اگر مُردم ميان بوته زاران، به پاي ياسمن خاكم سپاريد و يا خاكستري از اين تنم را بر اقیانوس بی پایان گذاريد اگر مردم رهايم از زميني كه گلهايش دگر عمري ندارند هوايش پر ز اندوه و تباهي نفس ها آخرين دم را شمارند در اينجا جرم ما عشق است و گاهي دل آيينه هم از ما شكسته است ميان آخرين اميّد واهي٫ پر پرواز ما گويي كه بسته است اگر رفتم،از اينجا پر كشيدم دگر در جمعتان رويي نديدم، غم از دل هايتان بيرون برانيد رهايم از عذابي كه كشيدم طناب سرد و بی روحی به روی گردنم پیچید نمی دانم گناهم را و یا شاهد چه از من دید سراپایم پر از فریاد و غرق اشک و باران است و این هم آخرین یاد و پس از آن پای من لغزید ۸۸.۹ باز هم شب در خيابان هاي شهر باز هم اين پرسه هاي نا تمام بي ستاره بودن اين آسمان باز هم اين سايه هاي بي کلام نيمه شب نيم جوانان گرچه مست بي خود از زندان تنگي مي رهند کوه غم دارند و اکنون اين چنين خنده اي بر اين سياهي مي نهند من ولي هر شب پي گمگشته اي دل به اين درياي ويران مي زنم امشب اما لحظه اي بر روي آب ديدم آن گمگشته ي ديرين منم



| Design By : Night Melody |


